در کتابخانه نشستم. ولی فقط نشستم. یه چیزی نمیذاره زبان بخونم. خوب که فکر میکنم میبینم ترسه. ترس از شروع. بعد از مدتها دوباره استارت زدم. باز یه ندایی از درونم میگه تو شروع کن کم هم بخونی بهتر از اینه که اصلا نخونی. تا ساعت ۹ و نیم شب اینجام. اگر خوندم و مفید بودم توی پست بعدی مینویسم. مطمئنم روزی میرسه تو همین وبلاگ میام مینویسم دارم برای همیشه از ایران میرم و با هر سختی که بود تونستم و شد.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
این روزا دو تا پروژه قبول کردم. یکیش واقعیت افزوده هست یکیش طراحی اپلیکیشن.جفتشون هم باید نهایتا تا یکماه دیگه تحویل بدم. روزا میام کتابخونه شبا تا نزدیکای ساعت ۲ صبح رو پروژه کار میکنم.
و جالبیش اینجاست که پروژه ها فعلا در مرحله رفع باگ هستن :)) هنوز نتونستم استارت بزنم. اینقدر که توی هر مرحله یه اتفاقی میفته. هنوز پکیجها رو کامل نصب نکردم. ولی میدونی چیه؟اینها جزوی از مسیرند. یادگیری باید باشه تا ادم حرکت کنه.میدونی؟ استرسام زیادن که به موقع برسونم پروژه ها رو و از زبانم هم عقب نمونم. ولی حال
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
یه روزایی پیش میاد چندین ساعت مفید میخونم. یک روزایی هم دقیقا برعکسم و همش خوابم میاد.با خودم کنار اومدم که این خیلی طبیعیه گاهی خوابت بیاد. خیلی طبیعیه بدنت آلارم بده بگه من خسته شدم. اتفاقا مقابله کنی بدتره و کارایی میرسه به صفر.
«««مهم اینه که در مسیر بمونی و دوباره بلند شی و بخونی.»»»الان ساعت ۸ شب در کتابخونه واقعا با خواب یکی شدم، ولی واقفم به اینکه هیچ اشکالی نداره. دارم با سرعت کمتری نسبت به روزای پیش میخونم.هدف زیاد دور نیست، میگیرمش...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
توی پستای قبلی گفتم استرس دارم چون دو تا پروژه دستمه و شاید نرسونم. فکر نمیکردم انجامشون بدم با این سرعت... ولی انجامشون دادما... یکیش که چند روزی میشه که تموم شد. یکی دیگش واقعیت افزوده بود که تا ۷۰ درصد تکمیلش کردم. این اولین باریه که واقعیت افزوده کار میکنم و با ریسک زیادی پروژه رو قبول کردم. خواستم بگم استرس اصلا چیز بدی نیست. عدم برنامه ریزیه که فاجعه میاره. الان در عوض تمام اون استرسا حالم خوبه.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
میگما جالبه ها! دارایی های ارزشمند این روزای من چند تا جزوه زبان هستش که فقط خودم می دونم خط خطی های درون جزوه یعنی چیخاطره امروز رو می خوام ثبت کنم چون امروز صبح که از خواب بیدار شدم بارها به خودم گفتم ای وای خسته شدم از زبان....هر کاری کردم بتونم جزوه رو باز کنم بخونم نتونستم. از صبح تا خود الان تمام تکنیکهای مدیتیشن رو به کار بستم که یکم انگیزه و انرژیم برگرده. الان جزوه روبروم بازه و کمی احساس اشتیاق پیدا کردم به خوندن دوباره. خاطره امروز برای این ثبت می شه که یادم بمونه هر روز و همیشه حالم خوب نبود ولی توی مسیر موندم. صد البته که توی مسیر موندن بسیار مهم و سخته. من امروز به خاطر کم کاری و اهمال کاری خودمو سرزنش نمی کنم بلکه خودمو تحسین می کنم که تمام سعیم این بوده که انرژیای منفی باعث نشن از مسیرم خارج بشم. آخه از طرفی هم فصل زمستون یه بدی که داره اینه که روزها واااقعا زود تموم میشه. آدم نمی دونه چطور هم کار کنه و هم درس بخونه. بی صبرانه منتظرم که بریم به سمت بهار و تابستون...بریم واسه خوندن دوباره، بریم واسه شروعی دوباره، بریم واسه تلاش و تلاش و تلاش...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 12:22  توسط ادمین
|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
در این چند سال اخیر، زندگی من به سه قسمت تقسیم شده.۱) آرزو میکردم دوباره اون انرژی رو داشته باشم که بشینم بکوب و درس بخونم. ولی در نظرم خیلی دور میومد که این اتفاق بیفته.۲) غر میزدم که چون تا بعد از ظهر سرکارم و خسته میشم نمیتونم زبان بخونم.۳) هیچی جلودارم نیست. هم کار میکنم هم زبان میخونم. از تمام برنامه های موقتی شاد زدم که به شادی دائمی در آینده برسم. اینو میخوام بگم، کرختی و سنگین بودن بدترین آفت زندگی ما آدماست.هم اکنون سالن مطالعه دانشکده، نسیم خنک، صدای صبحگاهی کلاغ ها و نور ملیح خورشید تازه طلوع کرده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ساعت 7:50  توسط ادمین
|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
امروز با تمام انرژیای منفی جنگیدم. امروز چند ساعت بیشتر موندم دانشکده تا به خودم ثابت کنم من آدمی نیستم که بخوام کم بیارم.امروز بعد از دانشکده، رفتم منتظر اتوبوس بودم که برم خونه. و دیدم چقدر خوش شانسم که سرویس دانشگاه اومد. بدون توجه به اینکه این کدوم سرویسای دانشگاهه سوارش شدم. بعد الان دیدم تابلوی سر در دانشگاه کنارمه. تعجب کردم! بله درسته، من سوار سرویسی شده بودم که برمیگشت دانشکده
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
امروز مهمون دوستم هستم. الان جفتمون ناهار خوردیم و خوابیدیم. و من به این فکر میکردم که چند سال پیش که من برای کنکور میخوندم، دوستم هم برای کنکور میخونده. هر کدوم خاطرات خودمونو داشتیم. ولی جفتمون دانشگاه قبول شدیم. با هم کنکور دادیم با هم درس خوندیم و با هم دفاع کردیم و با هم سر کار رفتیم. با هم خونه گرفتیم و الان با هم خوابیدیم. فردا هم با هم میریم سر کار. درسته که برای کنکور خوندن سختی کشیدیم ولی بعدش کلی اتفاق خوب برامون افتاد.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
الان که این پست را می ذارم محل کارم هستم. دو.ران دانشجویی خیلی وقته که تمام شده و خوشحالم که این وبلاگ را هنوز دارمش. شاید برای من بیشترین ارزش را داشته باشه. فقط می شه گفت خدایا شکرت.
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی